
این روزها کافی است چند سریال را در شبکههای مختلف نمایش خانگی دنبال کنید یا حتی فقط از سر کنجکاوی، سری به سریالهای پرطرفدار و مورد بحث بزنید تا متوجه شوید شخصیتپردازی و طراحی لباس در سریالها و فیلمهای این شبکهها تا چه اندازه متحول شده است. شاید بسیاری، دلیل این تحول را در کاهش نظارت و کمرنگتر بودن سیاستهای سختگیرانهای بدانند که در صداوسیما اعمال میشود؛ اما هرچه که هست، تحول در طراحی لباس و شخصیتپردازی را بهوضوح میتوان مشاهده کرد و در کنار آن، شاهد تأثیر این آثار بر نحوهی پوشش جامعه نیز بود.
البته این رابطه یکسویه نیست. همانطور که سریالها و فیلمهای شبکهی نمایش خانگی میتوانند بر سلیقهی بصری و شیوهی پوشش جامعه تأثیر بگذارند، خود نیز در مواردی از پوشش و تغییرات اجتماعی تأثیر میپذیرند و به نوعی بازنماییکنندهی مد و پوشش جامعه هستند.
آنچه در این نوشتار روایت میشود، همین رابطهی دوسویه میان جامعه و شبکهی نمایش خانگی است؛ از یکسو، تأثیرپذیری این آثار از پوششهای رایج جامعه و از سوی دیگر، تأثیرگذاری آنها بر سلیقهی بصری، الگوهای پوشش و ذائقهی مخاطبان. در این میان، نقش طراحان لباس، بهعنوان حلقهی واسط میان واقعیت و بازنمایی، بیش از هر عنصر دیگری اهمیت پیدا میکند.
بازنمایی یا بازتعریف؟
همانگونه که گفته شد، سریالهای شبکه نمایش خانگی گاه آنچه را واقعاً در جامعه بهعنوان پوشش مرسوم جریان دارد، به تصویر میکشند و در برخی موارد نیز خود پیشگام شکلگیری جریانهای تازه میشوند. اینجاست که نقش طراح لباس از انتخاب صرف پوشش فراتر میرود. او ناگزیر است برای هر محدودیت، راهحلی بصری بیابد؛ راهحلهایی که گاه در قالب جایگزینهایی خلاقانه و نوآورانه ظاهر میشوند و حاصل انعطاف، تجربه و جستوجوی مداوم طراح هستند.
برای نمونه، در سریال «هزار و یک شب» ساختهی مصطفی کیایی، هودیهای کلاهدار، کلاههای لبهدار، لایهلایه پوشیدن لباسها و استفاده از اکسسوریهایی که هم کارکرد پوششی دارند و هم هویت بصری شخصیت را شکل میدهند، تنها انتخابهایی برای پوشاندن بازیگران نیستند. این عناصر، جایگزینهاییاند که از دل محدودیت زاده شدهاند، اما به همان محدودیت ختم نمیشوند.
شاید در نگاه نخست، این انتخابها صرفاً راهکاری برای همراهی با عرف جامعه به نظر برسند، اما در لایههای عمیقتر، فاصلهای میان پوشش متعارف و پوشش بازنماییشده ایجاد میکنند؛ فاصلهای که بهتدریج مرز میان «قاعده» و «جایگزین» را کمرنگ میسازد. این همان چیزی است که میتوان از آن با عنوان نوعی «مونتاژ» یاد کرد؛ درهمآمیختگی سنت و مدرنیته، که نشان میدهد شبکهی نمایش خانگی تنها بازتابدهندهی واقعیت نیست، بلکه در بازتعریف آن نیز نقشی فعال ایفا میکند.



از قاب رسانه تا تن جامعه
شاید شبکهی نمایش خانگی فرصتی برای بازیابی و ترمیم بدنهی منفعل طراحی لباس فیلم و سریال فراهم کرده باشد؛ رشتهای که سالها در مرز بودن و نبودن ایستاد، مهجورانه برای بقا جنگید و امروز دوباره به میدان عمل بازگشته است. طراحان لباس دریافتهاند که لباس، نخستین دیالوگ خاموش هر شخصیت است؛ دیالوگی که پیش از کلام، هویت او را به مخاطب معرفی میکند.
این روزها شاید صرفِ تماشای بازیگران برای درک نقش، جایگاه و روایت داستان کافی نباشد. گاهی لباسها پیش از آنکه شخصیتها لب به سخن باز کنند، روایت خود را آغاز کردهاند. یقهی پیراهن، رنگ کت، چینِ آستین یا حتی انتخاب یک اکسسوری، میتواند از گذشته، طبقهی اجتماعی، جهان ذهنی و روحیات شخصیت خبر بدهد. لباس، نخستین روایت هر شخصیت است؛ روایتی که بیصدا آغاز میشود، اما تا پایان داستان ادامه دارد.
تصور میکنم «سووشون» و «بامداد خمار» نرگس آبیار، بدون پگاه ترکی، یا «تاسیان» تینا پاکروان، بدون الهام معین، چگونه قرار بود روایت خود را کامل کنند. طراحانی که در طراحیهایشان، شخصیتها را براساس جایگاه اجتماعی و طبقهی آنها طبقهبندی میکنند و با رنگ، پارچه، برش و فرم، درکی دقیقتر از شخصیتها به مخاطب میدهند.
الهام معین در «تاسیان» علاوه بر بازنمایی طبقات اجتماعی شخصیتها، حالات درونی، محیطی که شخصیت از آن برخاسته و روحیات او را نیز با رنگها، پارچهها و برشها به تصویر میکشد. در طراحی شخصیت «شیرین»، رنگهای روشن و پاستلی، پارچههای مرغوب، اکسسوریهای کلاسیک و برشهای زنانه، پیش از هر دیالوگی جایگاه مرفه و روحیهی لطیف او را آشکار میکنند. جزئیاتی مانند کتهای کوتاه، روسریهای کوچک و کفشهای پاشنهدار، این هویت بصری را کاملتر میکنند.



در مقابل، شخصیت «مریم» با رنگهای خنثی و الهام از ستارگان هالیوود، مانند الیزابت تیلور و مرلین مونرو، روایتی متفاوت را شکل میدهد. الهام از کلاه چهگوارا در استایل مریم، نشانهای بصری از گرایشهای سیاسی اوست و ترکیب مؤلفههای هالیوودی با نشانههای چپگرایانه، تضادهای فرهنگی و سیاسی آن دوران را بازتاب میدهد.


شخصیت «امیر» نیز در طول داستان، تنها در مسیر زندگی خود دچار تحول نمیشود؛ این دگرگونی را میتوان در پوشش او نیز دنبال کرد. او در آغاز داستان، با سویشرت، تیشرت، شلوارهای راسته و پالتی از رنگهای پایه، جوانی از قشر متوسط را نمایندگی میکند؛ اما پس از آشنایی با شیرین، تغییر در مسیر زندگیاش در استایل او نیز دیده میشود. این تغییر، تنها تغییر لباس نیست؛ نشانهای از شخصیتی است که در حال عبور از جهان پیشین خود و ورود به دنیایی تازه است.



اینها تنها بخشی از شخصیتپردازیهای الهام معین و تیم طراحی لباس «تاسیان» است. هرچند از نگاه برخی منتقدان، طراحی لباس این مجموعه شیکتر از واقعیت تاریخی آن دوره و تا حدی فانتزی به نظر میرسد، میتوان این مسئله را با توجه به جامعهی فرادست آن دوره که در حال تجربهی مدرنیسم بود، منطقی دانست. شاید یکی از نقاط ضعف اصلی «تاسیان» در طراحی لباس، کمرنگ بودن بازنمایی طبقهی فرودست جامعه باشد؛ بااینحال، شخصیتپردازیهای الهام معین دارای نشانهها و معانی پنهانی است که مخاطب دقیق را به تفکر و کشف دعوت میکند.
پگاه ترکی را نیز میتوان راوی طبقات اجتماعی دانست. در «بامداد خمار»، پوشش زنان مربوط به اواخر دورهی قاجار و اوایل پهلوی، یکی از شاخصترین مؤلفههای بصری اثر است. «محبوبه»، که از طبقهی اشرافی است، با پارچههای ابریشمی و مخمل، رنگهای درخشان و تزئینات پرکار، نهتنها جایگاه اجتماعی خود را به نمایش میگذارد، بلکه اسارت در قفس اشرافیت و تلاش برای رهایی را نیز روایت میکند. در ابتدای داستان، رنگهای متنوع و درخشان لباسهای او نشاندهندهی جوانی و بیپروایی است؛ اما با گذشت زمان و تجربهی رنجها و تلخیها، رنگها تیرهتر و لباسها سادهتر و سنگینتر میشوند.



در مقابل، «رحیم» که از طبقهی فرودست است، با پارچههایی سادهتر، بافتهایی زمختتر و تزئیناتی محدودتر معرفی میشود؛ تضادی که شکاف عمیق طبقاتی میان او و محبوبه را بدون نیاز به توضیحی مستقیم آشکار میکند. در شخصیت «نازنین»، مادر محبوبه، پارچههای سنگین، زردوزیها و پالت رنگی اشرافی، تصویری از وقار مادرانه و اقتدار سنتی را شکل میدهد؛ تصویری از زنی اصیل ایرانی در آستانهی مدرنیته. همچنین بازنمایی جزئیاتی از پوشش و آرایش دورهی قاجار نشان میدهد که طراح لباس کوشیده است میان وفاداری تاریخی و جذابیت بصری برای مخاطب معاصر تعادلی آگاهانه برقرار کند. همچنین میتوان مجید لیلاجی را در طراحی استایل زنانهی امیر آقایی، طراحی جسور دانست؛ طراحیای که روایت را از مرزهای جنسیت فراتر برده است. انتخابها و طراحیها امروز از کلیشههایی که سالها بر بدنهی فیلمها و سریالها سایه انداخته بودند فاصله گرفتهاند. روانشناسی رنگها برای بیان حالات و روحیات، در کنار نورپردازی و گریم و استفادهی دقیق از اکسسوریها، رنگها و استایلهای متناسب با شخصیتها، هویت بصری تازهای به آثار سینماگران بخشیده است. امروز دیگر صرفِ شیک بودن یا زیبا بودن، معیار خوبی برای طراحی لباس نیست. روایت و الهامبخشی نیز به بخشی از هنر طراحان بدل شده است؛ طراحانی که در کنار صدا، دوربین و حرکت، زندگی مردمانی از جنس ما و قهرمانانی را روایت میکنند که در کنار ما زیستهاند یا هنوز هم در میان ما زندگی میکنند.





اما روایت لباس همیشه در قاب تصویر باقی نمیماند. گاهی پس از پایان هر قسمت، از صفحهی نمایش پایین میآید و در میان رگالهای لباس، ویترین فروشگاهها و انتخابهای روزمرهی مردم به زندگی خود ادامه میدهد. تحول در طراحی لباس سریالها تأثیر ویژهای بر شکلگیری سلیقهی جامعه، رواج سبکهای خاص و حتی تغییر ویترین فروشگاهها داشته است. در بسیاری از موارد، پس از پخش سریالهای پربیننده، فروشگاهها به عرضهی لباسهایی مشابه یا تولید نمونههایی از پوشش شخصیتهای آن مجموعهها روی میآورند. مخاطب پیش از آنکه لباسی را در ویترین ببیند، ممکن است آن را بر تن شخصیتی دیده باشد که با او همذاتپنداری کرده یا از او تأثیر پذیرفته است. به این ترتیب، لباس از یک انتخاب تصویری به الگویی برای انتخاب روزمره تبدیل میشود.


سریالهای شبکهی نمایش خانگی با تکرار یک تصویر، آن را از امری تازه به منظرهای آشنا تبدیل میکنند. آنچه در قسمتهای نخست متفاوت یا حتی غریب به نظر میرسد، چند قسمت بعد دیگر بخشی از جهان بصری مخاطب است. این تکرار میتواند به عادیسازی یک الگوی تصویری در ذهن مخاطب منجر شود و همین عادی شدن، نخستین گام برای ورود آن به خیابان و بازار است. از همین منظر، میتوان سریالها را کاتالوگهای زندهی مد برای بازار دانست؛ کاتالوگهایی که نه بر روی کاغذ، بلکه در بستر روایت شکل میگیرند. مخاطب ابتدا لباس را در قاب تصویر میبیند، آن را در جهان داستان میشناسد و سپس ممکن است همان تصویر را در ویترین فروشگاهها، شبکههای اجتماعی و انتخابهای روزمرهی جامعه دنبال کند.
البته این موضوع به یک سریال خاص محدود نمیشود، بلکه با پدیدهای فراگیر روبهرو هستیم. بازنمایی مکرر پوششهای خاص در سریالهای پربیننده، بهتدریج آنها را از یک انتخاب شخصی به الگویی عمومی در جامعه تبدیل میکند و هنجارهای بصری را دگرگون میسازد؛ دگرگونیای که بازتاب آن را میتوان در ویترین فروشگاهها، ترندهای روز شبکههای اجتماعی و در نهایت، در سیمای جامعه مشاهده کرد.
در این میان، طراح لباس همان حلقهی واسطی است که این مسیر را شکل میدهد؛ از واقعیت جامعه به قاب تصویر، از قاب تصویر به ذهن مخاطب و از ذهن مخاطب به بازار و خیابان. شبکهی نمایش خانگی، ایده طراح را به تصویر تبدیل میکند و مخاطب، این تصویر را دوباره به زندگی روزمره بازمیگرداند. شاید به همین دلیل است که لباس در آثار نمایش خانگی دیگر تنها پوششی برای شخصیتها نیست. لباس، بخشی از روایت، هویت و زبان بصری اثر است؛ زبانی که گاهی در سکوت، پیش از شخصیتها سخن میگوید و گاهی پس از پایان داستان، از قاب تصویر بیرون میآید و در خیابان ادامه پیدا میکند.
جمعبندی؛ طراحان لباس، بازیگران اصلی
شاید امروز دیگر نتوان شبکهی نمایش خانگی را تنها آینهی جامعه یا صرفاً عامل تغییر سلیقهی پوشش دانست. آنچه این رسانه را به بازیگری اثرگذار بدل کرده، حضور طراحان لباسی است که میان واقعیت و خیال، سنت و نوگرایی و میان قاب تصویر و زندگی روزمره پل میزنند. لباس در این آثار دیگر فقط پوششی برای شخصیتها نیست؛ بخشی از روایت، هویت و زبان بصری آنهاست.
طراح لباس، امروز بیش از آنکه انتخابکنندهی پوشش باشد، روایتگری است که شخصیتها را پیش از آنکه سخنی بگویند، به مخاطب معرفی میکند و با رنگ، پارچه، برش و فرم لباس، لایههایی از هویت، تاریخ، طبقهی اجتماعی و جهان درونی آنها را آشکار میسازد. از همین رو، نقش او را نمیتوان تنها به زیباییشناسی یا آراستن قاب تصویر تقلیل داد؛ او یکی از سازندگان معنای اثر است.
شاید به همین دلیل، شبکهی نمایش خانگی را باید واسطهای میان طراح لباس و جامعه دانست؛ رسانهای که ایدههای طراح را از میز طراحی به قاب تصویر میآورد و از قاب تصویر، به ویترین فروشگاهها و کف خیابان میرساند. هرچند مخاطبان از این طراحیها الهام میگیرند و آنها را در پوشش روزمرهی خود بازآفرینی میکنند، اما آنچه بیش از ظاهر لباس اهمیت دارد، روایت، معنا و اندیشهای است که در پسِ این انتخابها نهفته است؛ زیرا لباس، زمانی ماندگار میشود که تنها دیده نشود، بلکه خوانده شود.





