تعریفی ساده از جنبش هنری سورئالیسم و زنی که بذر آن را در فشن کاشت.
شاید این روزها در فضای مجازی ویدیوهایی ساخته شده با هوش مصنوعی ببینید، که چند پرتقال، سیب و انار با لباسهای انسانی در ساحل نشستهاند و با یکدیگر حرف میزنند!
شاید برخی افراد خیلی ساده از کنار این محتواها گذشته باشند، اما باید بدانید ایده ″قرار دادن چیزهای ساده و آشنا در موقعیتهایی که اصلاً جای آنها نیست″ آنقدرها هم جدید نیست؛ زمانی همین ایده به یکی از جریانهای مهم هنری تبدیل شد و در نقاشی، ادبیات، سینما و حتی فشن نیز خودش را نشان داد: سورئالیسم.
در واقع سورئالیسم قرار نیست فقط یک سری ایدهها و چیزهای عجیب و غریب را به ما نشان دهد؛ اتفاقا قرار است در دل سادهترین چیزها مخاطب را وادار کند تا از خودش بپرسد:«چی شد؟! دارم درست میبینم؟؟» یا حتی بگوید:«این که جاش اینجا نیست!» مانند وقتی که تو یک بشقابِ غذا، به جای خوراکی، یک وسیلهی ساده که به آنجا تعلق ندارد، قرار گرفته باشد!

اما چرا؟! چرا در دورهای از تاریخ جنبش هنریای شکل گرفت که قصد داشت با سورپرایز مخاطب و استفاده غیرمعمول از اشیای معمولی و خلق موقعیتهای غیرمنتظره، اثری هنری بسازد؟!
در حقیقت هنرمندِ سورئالیسم در ایجاد اثر هنری خود سعی میکرد تا برای لحظاتی هم که شده منطق را کنار بگذارد؛ و خودش را از اسارت عقل خارج بکند و ناخودآگاهِ درونی و تخیل پنهان و حتی سرکوب شدهی خودش را به خلاقیت تبدیل کند. و دنیایی بسازد که در آن مرز بین واقعیت و خیال کمرنگ شده است، و اثر هنری از درون احساسات عمیق و پیچیده بیرون میآید؛ بدون هر فیلتر فکری و منطقی.

درست مانند این نقاشی که در آن ساعت به عنوان وسیلهای آشنا، در شکلی غیرمعمول و رویاوار در دل یک ساحل واقعی ظاهر شده است. جهانی که در آن خواب و خیال دیگر مرز مشخصی با واقعیت ندارند.
اما اگر بتوان چنین جهانی را در نقاشی ساخت، در سینما دید و در داستانها روایت کرد، آیا در فشن نیز میتوان آن را پوشید؟
اگر بحث سورئالیسم و لباس باشد، یک اسم هست که میتواند تا همیشه در ذهن شما بماند: السا اسکیاپارلی (Elsa Schiaparelli)؛ کسی که فشن و هنر را در یکدیگر آمیخت.

شاید یک روز عصر که السا اسکیاپارلی و سالوادور دالی(نقاش معروف سورئالیسم که همکاریهای مشترکی با اسکیاپارلی داشت) داخل بالکن نشسته بودند، چای مینوشیدند و گپ میزدند، سالوادور دالی (Salvador Dalí) میگوید:«این کفشهای جدیدی را که خریدی کجا بزارم؟»
و شاید اسکیاپارلی هم در جواب میگوید:« نمیدانم، روی سر من!» و بومب! در اینجا ایده ″کلاه کفش″ جرقه میخورد و خلق میشود.

البته که نمیتوانست به این سادگیها هم باشد، وگرنه برخی ایدههای السا اسکیاپارلی هنوز و بعد از گذشت تمام این سالها، جالب و به یاد ماندنی باقی نمیماند.
اما اگر این کفش به شکل یک چاپ روی لباس در میآمد، یا حتی در قالب یک گردنبند دور گردن آویخته میشد، آیا هنوز هم آنقدر به مفهوم سورئالیسم نزدیک بود؟
در واقع چیزی که آن ایده را ماندگار کرد، قرارگیری مستقیم چیزی که بدون شک متعلق به پا و زمین است، بر روی سَر بود!
یا حتی میتوان به لباس اسکلت او اشاره کرد؛ استخوانهایی که همواره پوشیده و پنهان بودند، حالا نمایان میشوند و باعث میشود تا مخاطب برای لحظهای جا بخورد!

در این موارد سورئالیسم مانند یک تابلوی نقاشی به دیوار آویزان نیست؛ بلکه دور بدن و بر روی بدن اتفاق میافتد.
یکی دیگر از تلاشهای سورئالیسم ایجاد ″خطای دید″ و ″فریب چشم″ است؛ خلق لحظهای که باعث شود مخاطب برای ثانیهای از خود بپرسد:«آیا دارم درست میبینم؟!» و اینجاست که واقعیت و خیال در یکدیگر حل میشوند.
السا اسکیاپارلی این خطای دیدِ سورئالیستی را در یک پلیور مشکی در سال ۱۹۲۷ به نمایش درآورد.

در نگاه اول طوری به نظر میرسد که انگار لباس یک پاپیون سفید حقیقی دارد، در حالی که فقط یک طرح پاپیون برای ایجاد ″فریب چشم″ است.
اگر بخواهم شما را در برخورد با یک لباس سورئالیستی دیگر قرار بدهم: بدنی را تصور کنید که قلب تپنده آن به جای آنکه در حصار استخوانها و گوشت و پوست باشد، مثل یک جواهر سرخ بر روی بدن قرار دارد و نبض میزند.
چه حسی پیدا میکنید؟ این همان حالی بود که تماشاچیان کالکشن لباسِ۲۶ـ۲۰۲۵ برند اسکیاپارلی تجربه کردند.

پاییز/زمستان ۲۶-۲۰۲۵
اما آیا سورئالیسم تا به حال در ایران پوشیده شده است؟
در برخی بازههای زمانی، لباسها و اکسسوریهایی در ایران مد شده بود که چاپ حیوانات، گلدوزی یا تکه دوزیهایی با طرحهای حیوانی داشت؛ برای مثال تصویر یک ببر در پایین یک مانتو.


همچین چیزی شاید در نگاه اول کمی عجیب به نظر برسد؛ اما آیا حقیقتاً شکلی از سورئالیسمِ پوشیدنی است؟
در گام اول، وقتی از سورئالیسم پوشیدنی حرف میزنیم، باید این ارتباط غیرمعمول را بین بدن و لباس نشان بدهیم. نه فقط یک تصویر که از یک سطح به سطح دیگر منتقل شده است، و همانطور که الان لباس است، خیلی راحت بتواند فرش یا پرده هم باشد!
در یک لباس سورئالیستیِ حقیقی، اگر آن را به یک سطح تخت تبدیل کنیم، بخشی از ایده اصلی از بین میرود. مانند استخوانهای بیرون زده از یک لباس؛ چیزی که باید زیر گوش و پوست میماند، اما حالا بیرون آمده است و بر روی بدن قرار گرفته است. اما اگر آن استخوانها به جای لباس بر روی یک تابلوی هنری خلق شده بودند، بخش زیادی از ″ایده جابجایی″ از بین میرفت.
اینجاست که فرق بین فقط استفاده از مثلاً طرحهای حیوانی، با خلق یک لباس سورئالیستی آشکار میشود. تنها در نوع دوم است که خود لباس نوعی اختلال و بازی با واقعیت را ایجاد میکند.
البته که هر لباس عجیب یا غافلگیر کنندهای، یک اثر سورئالیستیِ پوشیدنی نیست. اگر در برخورد با یک لباس تصور کردید که جلوهای از سورئالیسم دارد، شاید بتوانید این چهار سوال را از خود بپرسید و به جواب نزدیک بشوید:
۱. چه چیزی جابجا شده است و آیا رابطهاش با بدن تغییر کرده است؟
۲. آیا لباس چشم را مجبور میکند تا دوباره نگاه کند و بین واقعیت و جعل تردید ایجاد کند؟
۳. آیا وجود ″بدن″ برای کامل شدن ایده ضروری است یا اگر همان طرح را روی یک پوستر بگذاریم نتیجه و تاثیر یکسان است؟
۴. آیا ماده و ساختار لباس، آن ایده را ترجمه کرده است یا فقط یک تصویر هنری را بر روی پارچه منتقل کرده است؟
حال اگر به ″کلاه فشن″ ابتدای داستان برگردیم، متوجه میشویم که دلیل جذابیت آن حتی بعد از تقریباً ۹۰ سال، تنها به خاطر عجیب بودن آن نیست!
این کلاه یک قانون ساده و ابدی را نقض میکند: کفش باید پایین باشد.
و همین جابجایی ساده، لحظهای ناآشنا و ماندگار خلق میکند.
در دنیایی که جنبشهای هنری همواره یکی پس از دیگری زاده میشدند، سورئالیسم نیز با هدف مبهم سازی مرز بین واقعیت و خیال شکوفا شد؛ و از درون احساسات، خیال و خواب و توهم هنرمندان سر باز کرد و تجلی آن در هر هنری نمایان شد و فشن نیز بخشی از آن بود.
پس در جواب سوال:«آیا میتوان سورئالیسم را پوشید؟» میتوان گفت: «بله».
اما نه به آن معنی که یک جنبش هنری را به طرحی روی پارچه تبدیل کنیم. سورئالیسم تنها زمانی واقعاً وارد لباس میشود که لباسِ ما بتواند رابطه معمول میان چشم، بدن و اشیا را مختل کند. پس دفعه دیگر که یک لباس خلاقانه و هنری دیدید، شاید به جای پرسش: «این لباس شبیه کدام اثر هنری است؟!» زمان آن باشد که از خود بپرسید:«این لباس با واقعیت بدن انسان چه کاری کرده است؟!»



